|
تمام عمر در انتظار یک دم عیسی وار ماندم... |
|
|
نذر حضرت ام البنین رو انجام دادم.... گلستان شهدا ساندویج ها رو پخش کردم... به نظرم خیلی خوب شد . ولی الان عصبی ام... یه بغض داشتم که باید اونجا خالی میکردم ولی چون مامان همراهم بود نشد...الان باعث شده عصبی بشم.... البته چون نزدیک پریودم هست روی این حالم بی تاثیر نیست.... حوصله ی مامان و بابا رو ندارم.... واقعا داغونم... . _ کی فکرشو میکرد روزی پارکینک رو به گلستان شهدا اضافه کنند و قطعه اضافه کنند!!!؟؟ قطعه شهدای جنگ ۱۲ و ۴۰ روزه و ۱۸ و ۱۹ دی غمگینترین قطعه ی گلستان شهدای اصفهان...😞
✤ شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ ✤ 21:23 ✤ Z
باید بچرخه و بچرخه و اسباب نذر حضرت ام البنین برای فردا جور بشه... روز شهادت حضرت فاطمه . اصلا نمیدونستم فردا روز شهادته!!! الان فهمیدم🥹
✤ جمعه ۱ آبان ۱۴۰۵ ✤ 20:29 ✤ Z
کاش راه فراری از این خونه داشتم.... احتمالا تنها راهم مردنه . مامان داره سخنرانی میکنه و تهدید.... حالش خوب نیست...
✤ پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ ✤ 9:32 ✤ Z
الان داشتم به این فکر میکردم که در و دیوار اتاقم چه لحظه هایی از من دیدن! گریه هام... خندهام... اضطرابهام... وقت تلف کردنام... نقاشی کشیدنام... حرص خوردنام.... ناله هام....گناهانم... تلفنهام.... دروغهام... راز و نیازهام.... دردودلهام... اگه روزی از این اتاق رفتم.... روزی حسرت لحظه هایی که تو این اتاق گذروندم رو میخورم یا نه!؟؟ اصلا دلم میخواد برگردم به اتاقم یا نه؟ اما الان اتاقم گوشه امن زندگی منه.... اگه اتاقم طبقه ی بالا نبود و دور از اتاق مامان و بابا نبود، احتمالا تا الان دیوونه شده بودم شاید هم همین اتاق باعث شده از دایره ی امنم خارج نشم و به کم قانع باشم.... شاید اگه اتاقم پایبن بود و زیر نظر مامان و بابا بودم به فکر شغلی بیرون از خونه میوفتادم و به قولی فرار میکردم!! نمیدونم.....
✤ پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ ✤ 0:1 ✤ Z
قضاوت کردن خیلی ترسناکه... ادم نمی تونه حتی تو ذهنش بهش فکر کنه مثلا بگی چطور اون فرد می تونه اینجور رفتار کنه! چطور اتاقشونو تمیز نمیکنند!؟؟ چطور می تونند اینجور لباس بپوشند؟؟ چرا این کار رو انجام نمیدن!؟؟ چرا نماز نمیخونند؟؟! چرا شراب میخورند؟؟ چرا سیگار میکشند؟؟ چقدر سطح تفکراتشون پایبنه!؟؟ چطور می تونه اینجور رابطه داشته باشند؟؟ چطور می تونه با این زن یا مرد زندگی کنه؟؟ چطور میتونند اینقدر کثیف باشند؟؟ و صدتا فکر دیگه یه روزی می بینی همه ی اینها هستی.... در شرایط بدتر حتی.... خیلی ترسناکه.... خدایا اگه قضاوت کردم غلط کردم
✤ چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۵ ✤ 18:48 ✤ Z
این ختمهای توسل به شهدا فکر نکنم برای زندگی من جواب بده... عمیقا از دست خودم ناراحتم.... ناامید شدم از این ختمها.... واقعا نمیدونم چه گناهی کردم که تاوانش باید این زندگی باشه... دختر بدی نبودم.... دختر ساده ای بودم... سعی کردم ایمانم رو حفظ کنم... نکنه به جایی برسم که دیگه هیچ ایمان و باوری نداشته باشم!!
✤ سه شنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۵ ✤ 22:54 ✤ Z
نذر رو کنسل کردم اوضاع خونه خوب نیست... حتما قسمت نیست چقدر حس بدبختی دارم
✤ شنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۵ ✤ 9:25 ✤ Z
بابا جدیدا خیلی به مامان گیر میده در نتیجه اوضاع روحی مامان بدتر شده.... منم این وسط گیر افتادم.... خدا بهم صبر بده . فردا میخوام نذر ام البنین رو برای بابا انجام بدم... سالاد الویه بدم... نمیدونم چرا استرس دارم می سپارم به خودت حضرت ام البنین... حتما کمکم میکنند من دارم تقلامو میکنم.... می بینی خدا..... زیاد هم پول تو خسابم نیست احتمالا باید همشو خرج کنم ولی مهم نیست... مهم شفای بابامه🥹
✤ شنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۵ ✤ 0:16 ✤ Z
تاثیر دعوای عصر مامان و بابا الان تازه داره اثراتشو نشون میده.... حالم بده... به خدا چی بگم!؟... بگم دیدی چی شد! خب دیدی؟ خب آخرش!؟ دارم سعی میکنم پاک کنم از ذهنم.. عصبی ام... . به Mh میگم از من دیگه چیزی نمی مونه... از اون روح و روان سرزنده ام دیگه چیزی نمی مونه... . من چه چیزایی به چشم دیدم که یک قلمشو ن.. ندیده😞 دلم به حال خودم می سوزه...
✤ پنجشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۵ ✤ 0:15 ✤ Z
عصر رفتم دنبال Ma و با هم رفتیم بیرون بعد پنج شش ماه.... کلی حرف زدم... از اون روزها براش گفتم که شدیدا خودم رو سرزنش میکردم باهام حرف زد و گفت زهراااا به خودت حق بده... تو اون لحظه صد خودت رو برای زندگیت گذاشتی... صد تو شاید برای بقیه زیر صفره ولی برای تو او لحظه صد بوده... . شب قشنگی بود..... خدایا شکرت باید بیشتر با دوستام قرار بگذارم....
✤ سه شنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۵ ✤ 2:0 ✤ Z
قرصی هست که جلوی نشخوار فکری رو بگیره!!! شبها باید مغزمو با یه چیزی مثل یوتیوب و پادکست خسته کنم تا نشخوار فکری نیاد سراغم... . وقتی از دوست پسرشون برام تعریف میکنند پیش خودم میگم خوش به حالشون... فکرشون سمت کجاهاست... . گاهی از ناله های بابا عصبی میشم... واقعا دارم روانی میشم.. قرص لازمم
✤ دوشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۵ ✤ 0:7 ✤ Z
حس میکنم بابا یجوریه... به نظرم به چیزی فکر میکنه که فقط خودش میدونه... یه چیزی تو چشماش هست... شبیه غم... شبیه حرف نگفته... چیر پنهان شده...
✤ یکشنبه ۱۹ مهر ۱۴۰۵ ✤ 2:37 ✤ Z
برنامه خوابم عوض شده قبلا ۱۱/۵ خواب بودم الان عمدا دیر مبخوابم... دلم میخواد حداقل یک ماهی تنها بودم... بدون فکر کردن به چیزی... در خلسه.... . Sha بعد طلاقش میگفت دلم تو خونه تنهایی میخواد...همیشه یکی هست بهش گفتم من یه عمره تو خونه هیچ وقت تنها نیستم... باید عادت کنی... اینجا دیگه خونه مامان و باباست وقتی کسی طعم مستقل بودن رو چشیده سخته برگشتن به حالت قبل... . بابا درد داره... الان صدای ناله اش امد😞
✤ یکشنبه ۱۹ مهر ۱۴۰۵ ✤ 2:33 ✤ Z
به Mh میگم ما باید یه تصمیم جدی بگیریم که وقتی پنج سال دیگه به گذشته فکر میکنیم پشیمون نشیم.... خب چیکار کنیم!؟ هیچ کدوم جوابی نداریم... . خدا.... منو از سنگ کن که اینقدر رو حال و احوال اطرافیانم حساس نباشم.... سنگم کن تا بیخیال باشم.... سنگم که تا بتونم تمرکز داشته باشم و به اهداف خودم برسم... من فقط باید به فکر پول در آوردن باشم... غصه خوردنم درد بابا رو کم نمیکنه... پس سنگم کن😞
✤ شنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۵ ✤ 0:12 ✤ Z
یه زمانی روی سرفه های بابا حساس بودم چند وقتیه روی ناله های بابا حساس شدم... خدایا
✤ شنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۵ ✤ 0:10 ✤ Z
صبح نمیدونستم به چه امیدی بیدار بشم... امروز بابا یکمی بهتر بود ولی از چهره و چشمای مظلومش معلوم بود هنوز دردش خیلی زیاده... بهش گفتم دکتر قرصهای ضدافسردگی بهت داده! هر چند خیلی ضعیفه ولی لزومی نداره بخوری ولی گفت بزار بخورم... بابا بعد از چند سال شیمی درمانی روحیه اش خیلی حساس شده اینقدر که زیاد نمی تونه اخبار رو دنبال کنه... زمان جنگ چی کشید!!! چون نمی تونست اخبار رو دنبال نکنه و صداهای انفجارهای هرشب و هرشب...... این درد از همون روزهای جنگ شروع شد.... لعنت به امریکا و اسرائیل.... . عصر چون بابا یکمی بهتر بود همه خوشحال بودیم... خدایا رحم کن
✤ جمعه ۱۷ مهر ۱۴۰۵ ✤ 1:41 ✤ Z
Mar زنگ زد... گفت: کلاس طراحی نقشه ی فرش میرم... پول خوبی توشه... تو هم که استعداد داری و با طراحی سنتی آشنایی، اگه دوست داشتی بیا با هم بریم... گفتم: بهش فکر میکنم... تو برو اگه اوکی بود دست منم بگیر گفت: زهرا تو خیلی استعداد داری... هیچ وقت تمرینهات رو یادم نمیره چقدر تو و سمیه عالی بودید.. ولی میدونی عیب تو چیه؟ اینکه جسارت نداری... گفتم : دقیقااااا درست میگی... من اون جسارت و اعتماد به نفس رو ندارم.... علاوه بر اون فراغ بال نداشتنم شده قوز بالا قوز.... هنر آرامش ذهن میخواد.... روح آروم میخواد که من ندارم.... و اینکه برای خانواده شغل یعنی کارمند دولت بودن و تمام... نگاه و انرژی مثبتی از طرف خانوادم نگرفتم همه ی اینها شده سنگ... سنگ روی سنگ....
✤ پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۵ ✤ 13:48 ✤ Z
من باید امروز خوشحالترین می بودم ولی نیستم😞 چون حال بابا بدتره!
✤ چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵ ✤ 22:19 ✤ Z
دکتر به بابا قرص ضدافسردگی داده! احتمالا برای اینکه راحتتر بخوابه و درد بیدار نگهش نداره.... الان ظرفیت اینو دارم برم یه گوشه زار بزنم نکنه تشخیص دکتر اشتباه بوده! درد اصلی از جای دیگس!!؟ . بعد از سالها نودل خریدم مثلا یکمی حس خوب بگیرم واقعا وقتی دل خوش نباشه هیچی مزه نداره
✤ چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵ ✤ 21:28 ✤ Z
چرا بابا دردش حداقل یکمی با اون سوزنهایی که تو کتفش زد کمتر نشد!!؟ حتی دردش بیشتره😕 صبح به این فکر میکردم که میشه یه سال یا حداقل سه ماه یا حتی یه ماه کسی تو این خونه درد نکشه!!! . یادم افتاد یکی برام کامنت گذاشته بود که چقدر از دکتر رفتن و بیماری تو وبلاگت گفتی! . دلم میخواد ختم ام البنین رو برای بابا بگیرم.... شنبه
✤ چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵ ✤ 15:46 ✤ Z
|
|