تمام عمر در انتظار یک دم عیسی وار ماندم...

درجه خود تخریبیم به نهایت خودش رسیده اینقدر که داره سرم از فکز به آنچه که در گذشته انجام دادم و گفتم می ترکه...

چندین سال پیش حرف نسنجیده ای درباره ی خودم به کسی گفتم... احتمال زیاد اون حرف رو به زندابی گفته و زندایی به همه...

وقتی به این فکر میکنم که آشناها طبق اون حرفم چه فکری در موردم میکنند دلم میخواد اصلا نبودم و وجود نداشتم... مشکل اینجاست که روند زندگیم در تایید همون حرفم پیش رفته😣

با اینکه واقعا شرایط و شانس بدم باعث شده

.

با جی پی تی حرف میزنم و برای آرامش قلبم میگه بگو حسبی الله و نعم الوکیل...

.

تو ذهنم تمام گذشتمو بالا پایین میکنم...‌میدونم کار اشتباهیه ولی یه چیزی داره مغزمو میخوره که به این نتیجه میرسم که علاوه بر اینکه خودم باعث این زندگیم هستم... ولی خدا هم می تونست برام یه چیز دیگه مفدر کنه! من که اینقدر دعا میکردم!

تو ذهنم گفتم ذکر بگم و دعا کنم تا مغزم اروم بشه...‌ دعا کنم تا ذهنیت کسابی که در موردم اشتباه فکر میکنند عوض بشه... دعا کنم از خدا بخوام ذهنشون پاک بشه... دعا کنم تا خدا کمکم کنه...

ولی ناامیدم....

بعد نماز صبح سرمو بالا گرفتم و اشک ریختم و گفتم : من اشتباه کردم... حرف نسنجیده ای زدم... ولی خدا تو هم می تونستی یه کاری کنی که الان اینقدر خود خوری نکنم...

چرا خدا!!! من بنده ی بدی بودم و هستم... ولی میشد بهتر بنویسی!

یه لحظه یاد اون اتفاق کذایی افتادم و اون استخر کذایی که بهم رحم کردی! دهنم بسته شد....

باشه خدا...غلط کردم.... شکرت....شکرت

چهارشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۵    ✤ 5:38    ✤ Z     

دیشب به Mh میگفتم:

میدونی من به اینکه مامان و بابا مریض نباشن راضی ام
ده سال پیش همش غصه میخوردم که چرا تنهام!
فکر نمیکردم روزی به این غصه برسم که تنهاییم بره در حاشیه
هر چند هنوز هم گاهی تنهایی اذیتم میکنه

سه شنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۵    ✤ 10:37    ✤ Z     

دیشب مامان گفت گاهی موقعها به آ.. فکر میکنم و براشون غصه میخورم....

باهاش حرف زدم...

از شرایط خودم و آ.. گفتم

گفتم مشکل از من و آ.. نیست... مشکل از رسم اشتباه شماست که تمام مسئولیت و کار رو انداختید گردن ما دخترهای مجرد توی خونه...

گفتم : به نظرت من میتونستم یه جلسه شیمی درمانی رو همراه بابا نرم و بگم این بار نوبت ن.. هست!؟ می تونستم بگم خسته شدم و دارم از محیط مطب دکتر بابا افسرده میشم و بیا تقسیم کنیم و یه بار من برم یا بار ن...!!؟ می تونستم بگم!!!؟؟ نه نمی تونستم... چون بابا ناراحت میشد... حتی ممکن بود لج کنه و دکتر نره چون در نظر بابا من چون بیکار تو خونه هستم پس وظیفمه... ن.. شوهر داره و سرکار میره نباید بیاد...

به مامان فهمودن علت له شدن آ.. زیر بار زندگی علت اصلیش رفتار شما پدر و مادرهاست و بعد اون مقصر خودمون هستیم که از بس انجام دادیم شد وظیفه

دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۵    ✤ 22:9    ✤ Z     

خوشی به من نیومده....

.

عصر تو اتاقم خوابم برده بود وقتی بیدار شدم رفتم پایین...

مامان با چهره ای در هم گفت: بابات این ور داره از کت درد میناله... من این ور از دل درد....

.

نمیدونم چرا! ولی حس کردم مامان یه جوری این حرفو زد که انگار من مقصرم😒...

اینکه چرا خوابی! ما داریم درد میکشیم...

.

چیکار کنم؟

دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۵    ✤ 22:0    ✤ Z     

دو روزه خیلی خوابالو شدم

شاید تاثیر اون مدت با استرس و غم طی کردنه حالا بدنم خالی کرده!

الان ساعت ۱۱ شبه و من عجیب خوابم میاد!!!

.

میگفت خواب ده شب تا دو بامداد رو از دست ندید... بهترین زمان خوابه

شنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۵    ✤ 23:7    ✤ Z     

امشب یه گندی زدم.... مامان رو ناراحت کردم خب در مقابل مامان هم منو ناراحت کرد...

یه رفتاری کرد که من رو برد به چندین سال پیش... اون روزهایی که دانشجو بودم... از اون روزها تو وبلاگم نوشتم... روزهایی که آرزو میگردم از اصفهان برم چون میخواستم دور باشم از مامان....

.

روزهای سختی بود و الان به یه شکل دیگه.....

الان هم سخته ولی خب مامان دیگه سنی ازش گذشته و افتاده تر شده و در مقابل من بزرگتر و عاقلتر.....

شنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۵    ✤ 0:22    ✤ Z     

خدایا بهم قدرت بده بزنم زیر همه چی...

خدایا این مغز منو روشن نگه دار یادم نره این چیزارو....

خدایا التماست میکنم اگه خیری درش نیست چیزی ببینم که محکمتر بشم و راحت تصمیم بگیرم

جمعه ۲۰ شهریور ۱۴۰۵    ✤ 0:38    ✤ Z     

طرف ماهی چند صد میلیون از همین دولت جمهوری اسلامی درآمد داره ولی مدام فحش و ناله است که حواله حکومت میکنه!!!

آخه تو که از کون همین حکومت میخوری دهنتو ببند و حالتو ببر...

.

یه دوست داشتم شرکت مسافرتی داشت میگفت: من اجازه دارم به جمهوری اسلامی ایران ناسزا بگم چون نه خودم نه پدر و مادر وصل به دولت نیستیم ولی هیچی نمیگم .... شکم اون کارمند رو دولت پر میکنه پس زر نزنه!

.

یه استادی داشتم میگفت یه زمانی سیاست رو دنبال میکردم و همش حرف از آزادی و دموکراسی میزدم.... یه روز به خودم آمدم و گفتم : من که زندگیم خوبه... آزادم... درآمدم خوبه.... پس چمه!؟ بشینم زندگیمو بکنم😄

‌.

خدایا کمکم کن درآمدم بیشتر بشه! من تلاشمو میکنم... دستمو بگیر

گاهی به فکر تغییر شغل میوفتم.... خیلی جدی

پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۵    ✤ 21:2    ✤ Z     

پنج دقیقه پیش یک دفعه تمام بدنم درد گرفت

از انگشت پا تا لگن شکم سینه

درد عجیبی بود!

پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۵    ✤ 0:15    ✤ Z     

جواب سی تی و آزمایش خوب بود

خدایا چطوری تشکر کنم!؟؟

.

بخاطر اینکه پنج سال درگیر جواب سی تی و خون بابا بودم و هنوز هم یه جوراییی استرس بیماریش رو دارم... در مورد جواب هر آزمایش خون و سی تی چشم ترس شدم....

میشه گغت همه ی اعضای خانواده حتی خویشاوندان هم اضطرابشون از نرمال بالاتره چون برامون تداعی بیماریهای خوبی نیست😞

چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵    ✤ 22:17    ✤ Z     

دلم آشوبه....

خدایا شکرت.... کاش بیشتر وصل بودم احتمالا دلم گرمتر بود!

نمیدونم

شایدم فرقی نمیکرد

.

من پوست کلفت نشدم

شکسته شدم.....

با هر تلنگری میریزم

سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵    ✤ 11:4    ✤ Z     

دلم میخواد بنویسم ولی حرفم نمیاد...

حوصله هیچ کسی رو ندارم

حوصله ی حرف زدن... حتی پیام دادن ندارم....

دیروز سرکلاس استاد گفت: حالت خوبه!؟ امروز ساکتی؟

دیروز sha زنگ زده کلی دردودل کرده.‌.‌ از آقاهه گفته.‌.‌‌ از اینکه باید تیپ بزنه... و خیلی چیزای دیگه....

بیشتر اون حرف زد... دلم میخواست قطع کنه......

یه سوال برام پیش آمد... چرا sha هیچ وقت درباره ی پدر و مادرش دردودل نداره!؟ یعنی همیشه سالمند!؟ شاید چون داداش داره باری روی دوشش نیست... حالا باری نباشه غمش که هست!!!!

یه چیز دیگم ذهنمو مشغول کرده یه دختر به چی یه پسر باید دلش رو خوش کنه!؟؟؟

.

خدایا این هفته رو بخیر بگذرون

سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵    ✤ 0:34    ✤ Z     

با صدای کوشا از خواب بیدار شدم

خوشحال بودم که سروصدا میکنه

همین طور که تو تخت بودم مغزم گفت شادی!!!؟؟ تو غصه و استرسی داشتیی چطور یادت رفته و شادی!!!؟؟؟؟ هاااان!!؟؟

ده ثانیه بعد ذهنم فعال شد و غمها و استرسامو ریخت جلوی چشمم

اولیش استرس جواب سی تی مامان...

.

کوشا ممنونم.... حداقل به خاطر صدای تو شاد چشمامو باز کردم

دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۵    ✤ 7:0    ✤ Z     

امروز دستم به هیچ کاری نرفت..

صبح بخاظر اشتباه بابا دو بار رفتیم تا خیابون شیخ مفید و برگشتیم

بعد از ظهر و عصر هم درگیر کوشا بودم

کوشا پرهاش خیلی می ریزه و خودشو خیلی میخارونه... به دامپزشک گفتم و تشخیص داد شپش گرفته و اسپری ضد انگل بهم داد....

گفت سه روز به همه ی بدنش بپاش... فقط نفهمیدم گفت روی سه بار سه روز یا روزی یه بار سه روز!!!

اینقدر مغزم شلوغه تو ذهنم نمی مونه حرفاش...

کوشا هر چند منو از کارام عقب انداخت ولی مزیتش این بود که ذهن من رو از غصه ی مامان منحرف کرد...

.

کوشا اجازه نمیده بگیرمش و اسپری بزنمش.... خیلی اذیت شد... خیلی اذیت شدم.... دلم براش سوخت... از بس بی تابی کرد یه بالهاش به قفس گرفت و یکمی خون آمد😞

یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۵    ✤ 0:28    ✤ Z     

بابا از حرفام متوجه شد دلواپسم...

وقتی مامان تو آشپزخونه بود باهام حرف زد... گفت نگران نباش چیزی نیست... چه نگران باشی چه نباشی اون اتفاقی که باید میوفته پس زندگیتو بکن... فقط باید ادامه بدیم با تصمیمات درست...

دلم گرم شد...

مامان با مسکنها دردش کمتر شده و نسبت به چهارشنبه و پنج شنبه بهتره حالش

.

ولی نصف شبها و صبح ها همه ی فکرهای منفی و دلواپسیها هجوم میاره

خدایا رحم کن

شنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۵    ✤ 5:35    ✤ Z     

در مورد مامان با جی پی تی صحبت میکنم... سعی میکنه دلواپسم نکنه...

عداب وجدان بدی در مورد مامان گرفتم... کاش باهاش بهتر رفتار میکردم...

جمعه ۱۳ شهریور ۱۴۰۵    ✤ 5:52    ✤ Z     

امروز مامان رو بردم سی تی اسکن

سی تی اسکن با داروی حاجب برام یاد آوره بیماری بابا ست😞

حس خوبی ندارم....

جمعه ۱۳ شهریور ۱۴۰۵    ✤ 1:17    ✤ Z     

مامان از دل درد به خودش می پیچید

آوردمش دکتر

بابا معلومه کتش خیلی درد میکنه...تقریبا دردش مداوم شده ولی خب به حرفم که گوش نمیده باید خودش به نتیجه برسه که باید بره دکتر...

خب طبق معلوم برنامه امروزم به هم ریخت...

من و مامان سوار ماشین به سمت دکتر میرفتیم

ن..سوار بر ماشینش به سمت کلاس مورد علاقش

زندگی ما خیلی فرق داره

.

خدایا دل درد مامان خوب بشه

خدایا کت درد بابا چیز مهمی نباشه... نکنه سرطان زده باشه به استخوانش😞

دیگه نمیکشم

چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵    ✤ 18:14    ✤ Z     

یه زمانی من لا مفاتیح الجنان بودم... نماز شب میخوندم... خدا ترستر بودم

الان هیچ کدوم نیستم

ناامید شدم

زندگی من و اون آدم بی دین چه فرقی داره!!؟

نباید بخاطر ایمان و اعمال واحب و مستحبی فرقی بینمون

.

خوابم گرفت

بقیه چرت و پرتامو بعدا میگم

چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵    ✤ 0:40    ✤ Z     

تو ذهنم یکی بهم تیکه انداخت! منم جواب دندان شکنی دادم!!

اونام قهر کردن....

بعد هم به زور آشتی کردم!😄

تو خیالم همه کیف کرده بودن از تو دهنی ای که با جوابم بهش زدم..

.

ذهن سرگردانی دارم...

میدونم دو دلیل داره... خودکم بینی خودم و تنفرم از اون طرف

سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۵    ✤ 19:40    ✤ Z