|
تمام عمر در انتظار یک دم عیسی وار ماندم... |
|
|
تو کانال متوسلین کسایی که با توسل حاجت گرفتن یا رویای صادقه دیدن برای کانال ارسال میکنند... چقدر حاجاتشون معمولیه😒 چرا اینقدر غمهای من بزرگه!
✤ یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵ ✤ 15:17 ✤ Z
من هنوز نذرهایی که برای سلامتی مامان کردم رو انجامش ندادم الان نمیدونم چه نذری غیر از چله برای بابا انجام بدم! . خوش به حال ن.. امروز یه مسافرت یه روزه رفت بیرون از اصفهان خوش به حالش که صدای ناله های بابا رو نمیشنوه و به عشق و حالشه... . به بابا میگم برات یه متخصص نوبت بگیرم؟ میگه: نه . دلم میخواد برم یه جا فقط داد بزنم....داد بزنم... دارم خفه میشم... از همه کس و همه چیز بیزارم.... بابا متوجه نیست که این درد کشیدنش برای ما عذابه!!! خدایا..... خدایا......😭
✤ شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵ ✤ 0:40 ✤ Z
دیروز و امروز از بس بابا ناله کرد خسته شدم دلم برای بابای سرحالم تنگ شده دیگه مسکنها اثر نداره بابا میگذاره درد به نهایتش برسه تا بره دکتر میگه فردا میرم دکتر... یه دکتر عمومی البته😒 دستم به کار نمیره... الکی وقتمو با گوشی و کارای الکی طی میکنم
✤ جمعه ۱۰ مهر ۱۴۰۵ ✤ 17:47 ✤ Z
خیلی از رنجهای ما ناشی از نادانی و ترسمون هستش...
✤ جمعه ۱۰ مهر ۱۴۰۵ ✤ 15:27 ✤ Z
چرا مامان وقتی به حرف میوفته که من حوصله حرفهاشو ندارم!😕 بابا خیلی خیلی کتفش درد داره... مسکن و قرص آرامش بخش دادمش... الان خوابیده... . دلم میخواد الان کنسرت علیرضا قربانی بودم.... دلم میخواد صد بار برام تکرار میشد
✤ جمعه ۱۰ مهر ۱۴۰۵ ✤ 10:37 ✤ Z
عروس عمه برام پیامی از کانال متوسلین شهدا فرستاده از امروز چله شون شروع میشه... هر روز برای یک شهید صلوات و زیارت عاشورا بخونیم به نیت فرج و حاجاتمون... تصمیم گرفتم خدا توفیق بده انجام بدم هم روحی قوی بشم هم برای حاجتهام ولی نمیدونم برای کدوم حاجتم متوسل بشم؟! بابا؟ مامان؟ خودم؟... خودم که شامل حاجات فراوانی میشم... شغل، درامد، آینده، عاقبت..... اما فعلا اولویت با بیماری باباست خدایا....🙁
✤ پنجشنبه ۹ مهر ۱۴۰۵ ✤ 15:32 ✤ Z
وقتی اون چیزی از زندگیش و خانوادش نمیگه چرا من همه چی رو بهش میگم!!؟؟ از این به بعد نمیگم چیکار میکنم و چه خواهم کرد و چه اتفاقی افتاده.... هیچی.... . دیدم خیلی درباره ی کنسرت و حواشی کنسرت میدونه! بعد چند روز ازش پرسیدم مگه دوستی یا همکاری رفته کنسرت !!؟ میگه: داداشم و زن داداشم رفته بودند میگم : خب چرا به من نگفتی! میگه : لزومی نمی دیدم . یعنی اگه ازش نمی پرسیدم هیچ وقت نمیگفت! . گفت فیلمهایی که گرفتی رو بفرست ببینم منم گفتم: از داداشت بگیر و ببین
✤ پنجشنبه ۹ مهر ۱۴۰۵ ✤ 0:38 ✤ Z
ممنونم از خدا انگار خدا همه چی رو برام چید... کمکم کرد نشونم داد نگذاشت اذیت بشم... . دفعه اولم بود از بازارسیاه بلیط میخریدم... میترسیدم سرم کلاه بگذارند... یه دختز دانشجو بلیطش رو گذاشته بود برای فروش.... با قیمت مناسبی ازش خریدم یه دونه بلیط تو بهترین جا ...خیلی نزدیک و دقیقا رو به رو خواننده! تو محوطه بوستان پردیس خدا بهم نشون داد که فقط من تنها نیومدم!... دخترهایی هم هستند مثل من بدون دوست و همسرشون آمدن... تو کنسرت کنارم یه زن و شوهر موجه و موقر نشسته بودند برای رفت و برگشت راحت اسنپ گرفتم و رانندها خوب بودند... همه چی عالی.... . .ممنونم از آقای قربانی و گروهشون که شب زیبایی برام ساختند... ممنونم از ماه زیبا توی آسمان که زیبایی کنسرت رو صد برابر کرد... . کنسرت در فضای باز صد هیچ از بقیه کنسرتها جلوعه
✤ دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵ ✤ 22:16 ✤ Z
حس عذاب وجدان نباید داشته باشم! من امدم کنسرت بابا تو خونه از درد ناله میکنه....
✤ دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵ ✤ 18:10 ✤ Z
بالاخره بلیط کنسرت خریدم.... همه بلیط ها رو جفت جفت میفروختند!!! پیام میدادم و می پرسیدم تکی نمیدید!؟🥺 میگفتند نه متاسفانه... چقدر تنهاییم خورد تو صورتم! الان تو محوطه بوستان پردیس تنها نشستم منتظر شروع کنسرتم جالب اینکه روی نیمکت کنارم دو تا دختر تنها نشستند... مثل ما کم هست تو جمعیت... تا الان که خوشحالم تنها آمدم چون حوصله ی حرف زدن با کسی رو نداشتم
✤ دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵ ✤ 17:36 ✤ Z
دیشب پیش خودم گفتم: الان اگه جنگ بشه راضیترین فرد خانواده منم!!! اون موقع فکر و ذهنم فقط برای زنده موندنه ! امشب بعد کلاسم تو ماشین نشسته بودم... شب شده بود... به ماشینها که از کنارم رد می شدند نگاه میکردم ولی دوست نداشتم استارت بزنم و حرکت کنم.... دلم میخواست تو همون تاریکی کنار خیابون تو ماشین بشینم و خونه نرم.... این حال بدم بخاطر اینکه مشامم رسیدن روزهای سخت رو فهمیده..... رسیدن غمهای بیشتر.... . شایدم معجزه شد....
✤ دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵ ✤ 0:14 ✤ Z
اسمم رو تو گوگل سرچ کردم... کتابی که یه زمانی نوشتم و استادم چاپ کرد رو تو برنامه طاقچه برام آورد!!! خنده ی تلخی کردم... اسمم روی جلد کتاب به عنوان یکی از نویسندها چه فایده!!! الان من کجام!!؟؟؟
✤ یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵ ✤ 0:32 ✤ Z
امروز عصر بابا از درد ناله میکرد مامان از درد ناله میکرد هم غصه شون داره منو میکشه هم فضای خونه.... خسته شدم..... خدایا خسته شدم.... . امروز یه دفترچه ی قدیمی پیدا کردم از زمان بچگیم حاجات و نذرهام رو توش نوشته بودم..... نذر برای نمره ی درسهام...چقدر دنیام کوچیک بوده... خدایا....... کاش هنوز غمم رتبه ی کلاسی و نمره هام بود😞
✤ شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵ ✤ 22:1 ✤ Z
چقدر حس بدبختی دارم😞 حس میکنم افسرده شدم...
✤ شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵ ✤ 15:48 ✤ Z
بیخیال پس انداز.... من که همیشه پول ندارم... این چندغاز پولمم میدم و از بازار سیاه بلیط کنسرت قربانی میخرم و میرم تنهاییییی.... باید گریه کنم.... . فردا تو دیوار میگردم و میخرم
✤ جمعه ۳ مهر ۱۴۰۵ ✤ 0:25 ✤ Z
حالم خیلی بده...... کاش خدا معجزه میکرد برای بابام.... بی اختیار اشک می ریزم! باید به نذر بکنم دلم آروم بشه ولی نمیتونم.... چون امید ندارم.... چون دستم کوتاهه...... خیلی.... خیلی....😭
✤ جمعه ۳ مهر ۱۴۰۵ ✤ 0:22 ✤ Z
مامان امروز دوباره به بابا گفته که بره دکتر... بابا گفته :حالا ببینم چی میشه... درد داره اذیتش میکنه بابا می ترسه گرفتار دوا و دکتر بشه چون مثل من حدس میزنه این درد از همونه.. به Mh میگم احتمالا زده به استخوانش میگه: مثل همیشه تند میری! مگه دکتری! . نگاش که میکنم دلم براش میسوزه خدایا.... رحم کن..... ای خدا.... خستم.... خسته
✤ جمعه ۳ مهر ۱۴۰۵ ✤ 0:11 ✤ Z
دیروز کامنتی از یه مخاطب قدیمی داشتم... از اینکه طاقت درد کشیدن عزیزانش رو نداره... از اینکه اگه من شکسته تر از دوستام هستم بخاطر اینکه روزگارم ذره ذره با غم و استرس طی شده.... و در آخر کامنتش بهم لطف داشتن... . سه شنبه برای یکی از دوستام خلاصه از دل درد مامانم گفتم آخر حرفهام گفت: مامان و بابات که آزارشون به کسی نرسیده! چرا اینقدر درد و رنج!؟ هیچی نگفتم... یعنی نمیدونستم چی بگم!😞 . بابا کت دردش مداوم شده... امروز هم من هم مامان بهش گفتیم که بهتره بره دکتر.... هیچی نگفت... درد باید به حدی برسه که مجبور بشه بره دکتر.... ای خدا.... سعی میکنم بهش فکر نکنم ولی مشخصه درد از کجاست... از همون تومور لعنتی.... . بابا جدیدا تو حرفهاش خیلی از نبودنش میگه..😞 زندگی من یعد از نبودنش.... رابطه هام بعد از نبودنش.... و خیلی چیزهای دیگه بعد از نبودش.... . دلم میخواد کنسرت علیرضا قربانی رو برم ولی کاش یه دوست پایه داشتم که با هم می رفتیم شایدم دلمو زدم به دریا و از بازار سیاه بلیط خریدم و تنهایی رفتم
✤ پنجشنبه ۲ مهر ۱۴۰۵ ✤ 2:53 ✤ Z
وقتی در مورد چیزی فکر میکنی باعث میشه کائنات تو رو به سمت اون چیز بکشونه یا اسبابش رو برات جور میکنه یا نشانه هایی می بینی... من تصمیم گرفته بودم رابطم با خدا بهتر بشه خب طبیعتا اول باید از نمازم شروع میکردم اتفاقی در کانالی که عضو بودم صحبت از نماز و علاقه به نماز شد... خانمی که به خدا و ایمه ایمان داشت ولی بخاطر رفتار پدر و مادرش از نماز منتفر شده بود! و کمک خواسته بود تا راهنماییش کنند.... راهنماییهای اعضای گروه انگار برای من بود!!! . مدتی هست در مورد زندگیم خیلی فکر میکنم و سردرگمم... اتفاقی پادکست « مَن، زَن» سیاوش صفاریان پور رو تو کست باکس پیدا کردم و حس میکنم داره به سوالهام جواب میده! امیدوارم تا آخر همین طور باشه... . ولی روحی هنوز سر پا نشدم یه دلیلش دوران پی ام اس هم هست که شده قوز بالا قوز .
✤ چهارشنبه ۱ مهر ۱۴۰۵ ✤ 22:57 ✤ Z
امروز با دوستان رفتیم کافه دور هم باشیم من با اینکه ازدواج نکردم و بچه ندارم و مراحل سخت زایمان رو طی نکردم باعث نشده نسبت به اونها جوونتر و سرحالتر باشم... اونها چهره شون سرزنده تر و شادابتره ! در کل جوانترند
✤ سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۵ ✤ 23:51 ✤ Z
|
|