تمام عمر در انتظار یک دم عیسی وار ماندم...

عصر رفتم دنبال Ma و با هم رفتیم بیرون بعد پنج شش ماه....

کلی حرف زدم...

از اون روزها براش گفتم که شدیدا خودم رو سرزنش میکردم

باهام حرف زد و گفت زهراااا به خودت حق بده... تو اون لحظه صد خودت رو برای زندگیت گذاشتی... صد تو شابد برای بفیه زیر صفره ولی برای تو او لحظه صد بوده...

.

شب قشنگی بود..... خدایا شکرت

باید بیشتر با دوستام قرار بگذارم....

✤ سه شنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۵    ✤ 2:0    ✤ Z     

قرصی هست که جلوی نشخوار فکری رو بگیره!!!

شبها باید مغزمو با یه چیزی مثل یوتیوب و پادکست خسته کنم تا نشخوار فکری نیاد سراغم...

.

وقتی از دوست پسرشون برام تعریف میکنند پیش خودم میگم خوش به حالشون... فکرشون سمت کجاهاست...

.

گاهی از ناله های بابا عصبی میشم...

واقعا دارم روانی میشم..

قرص لازمم

✤ دوشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۵    ✤ 0:7    ✤ Z     

حس میکنم بابا یجوریه...

به نظرم به چیزی فکر میکنه که فقط خودش میدونه...

یه چیزی تو چشماش هست... شبیه غم... شبیه حرف نگفته... چیر پنهان شده...

✤ یکشنبه ۱۹ مهر ۱۴۰۵    ✤ 2:37    ✤ Z     

برنامه خوابم عوض شده

قبلا ۱۱/۵ خواب بودم

الان عمدا دیر مبخوابم...

دلم میخواد حداقل یک ماهی تنها بودم... بدون فکر کردن به چیزی... در خلسه....

.

Sha بعد طلاقش میگفت دلم تو خونه تنهایی میخواد...همیشه یکی هست

بهش گفتم من یه عمره تو خونه هیچ وقت تنها نیستم... باید عادت کنی... اینجا دیگه خونه مامان و باباست

وقتی کسی طعم مستقل بودن رو چشیده سخته برگشتن به حالت قبل...

.

بابا درد داره... الان صدای ناله اش امد😞

✤ یکشنبه ۱۹ مهر ۱۴۰۵    ✤ 2:33    ✤ Z     

به Mh میگم ما باید یه تصمیم جدی بگیریم که وقتی پنج سال دیگه به گذشته فکر میکنیم پشیمون نشیم....

خب چیکار کنیم!؟

هیچ کدوم جوابی نداریم...

.

خدا.... منو از سنگ کن که اینقدر رو حال و احوال اطرافیانم حساس نباشم.... سنگم کن تا بیخیال باشم.... سنگم که تا بتونم تمرکز داشته باشم و به اهداف خودم برسم...

من فقط باید به فکر پول در آوردن باشم...

غصه خوردنم درد بابا رو کم نمیکنه...

پس سنگم کن😞

✤ شنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۵    ✤ 0:12    ✤ Z     

یه زمانی روی سرفه های بابا حساس بودم

چند وقتیه روی ناله های بابا حساس شدم...

خدایا

✤ شنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۵    ✤ 0:10    ✤ Z     

صبح نمیدونستم به چه امیدی بیدار بشم...

امروز بابا یکمی بهتر بود ولی از چهره و چشمای مظلومش معلوم بود هنوز دردش خیلی زیاده...

بهش گفتم دکتر قرصهای ضدافسردگی بهت داده! هر چند خیلی ضعیفه ولی لزومی نداره بخوری ولی گفت بزار بخورم...

بابا بعد از چند سال شیمی درمانی روحیه اش خیلی حساس شده اینقدر که زیاد نمی تونه اخبار رو دنبال کنه...

زمان جنگ چی کشید!!! چون نمی تونست اخبار رو دنبال نکنه و صداهای انفجارهای هرشب و هرشب...... این درد از همون روزهای جنگ شروع شد....

لعنت به امریکا و اسرائیل....

.

عصر چون بابا یکمی بهتر بود همه خوشحال بودیم...

خدایا رحم کن

✤ جمعه ۱۷ مهر ۱۴۰۵    ✤ 1:41    ✤ Z     

Mar زنگ زد... گفت: کلاس طراحی نقشه ی فرش میرم... پول خوبی توشه... تو هم که استعداد داری و با طراحی سنتی آشنایی، اگه دوست داشتی بیا با هم بریم...

گفتم: بهش فکر میکنم... تو برو اگه اوکی بود دست منم بگیر

گفت: زهرا تو خیلی استعداد داری... هیچ وقت تمرینهات رو یادم نمیره چقدر تو و سمیه عالی بودید.. ولی میدونی عیب تو چیه؟ اینکه جسارت نداری...

گفتم : دقیقااااا درست میگی... من اون جسارت و اعتماد به نفس رو ندارم.... علاوه بر اون فراغ بال نداشتنم شده قوز بالا قوز....

هنر آرامش ذهن میخواد.... روح آروم میخواد که من ندارم....

و اینکه برای خانواده شغل یعنی کارمند دولت بودن و تمام... نگاه و انرژی مثبتی از طرف خانوادم نگرفتم

همه ی اینها شده سنگ... سنگ روی سنگ....

✤ پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۵    ✤ 13:48    ✤ Z     

من باید امروز خوشحالترین می بودم ولی نیستم😞

چون حال بابا بدتره!

✤ چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵    ✤ 22:19    ✤ Z     

دکتر به بابا قرص ضدافسردگی داده! احتمالا برای اینکه راحتتر بخوابه و درد بیدار نگهش نداره....

الان ظرفیت اینو دارم برم یه گوشه زار بزنم

نکنه تشخیص دکتر اشتباه بوده! درد اصلی از جای دیگس!!؟

.

بعد از سالها نودل خریدم مثلا یکمی حس خوب بگیرم

واقعا وقتی دل خوش نباشه هیچی مزه نداره

✤ چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵    ✤ 21:28    ✤ Z     

چرا بابا دردش حداقل یکمی با اون سوزنهایی که تو کتفش زد کمتر نشد!!؟

حتی دردش بیشتره😕

صبح به این فکر میکردم که میشه یه سال یا حداقل سه ماه یا حتی یه ماه کسی تو این خونه درد نکشه!!!

.

یادم افتاد یکی برام کامنت گذاشته بود که چقدر از دکتر رفتن و بیماری تو وبلاگت گفتی!

.

دلم میخواد ختم ام البنین رو برای بابا بگیرم.... شنبه

✤ چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵    ✤ 15:46    ✤ Z     

از ساعت ده صبح تا ده شب بیرون بودم

عکس رادیولوژی و دکتر...

تشخیص دکتر ساییدگی مهره ی کمر...

سوزن زد تو کتف بابا و قرص...

.

همه مون حتی خود بابا فکز میکرد این درد از ریه اشه!!! چون درد عجیب و شدیدی بود....

امیدوارم درد بابا کمتر بشه...

.

نمیدونم چطوری شکر کنم که اون سناریوی دارکی که همه تو ذهنمون بود واقعیت نداشت...

شکر

شکر

شکرت خدا🥲

✤ چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵    ✤ 0:33    ✤ Z     

خیلی سخته آب شدن و درد کشیدن بابام رو می بینم و کاری از دستم برنمیاد....

خدایا رحم کن.... رحم کن....

✤ دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵    ✤ 21:6    ✤ Z     

تو کانال متوسلین کسایی که با توسل حاجت گرفتن یا رویای صادقه دیدن برای کانال ارسال میکنند...

چقدر حاجاتشون معمولیه😒

چرا اینقدر غمهای من بزرگه!

✤ یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵    ✤ 15:17    ✤ Z     

من هنوز نذرهایی که برای سلامتی مامان کردم رو انجامش ندادم

الان نمیدونم چه نذری غیر از چله برای بابا انجام بدم!

.

خوش به حال ن.. امروز یه مسافرت یه روزه رفت بیرون از اصفهان

خوش به حالش که صدای ناله های بابا رو نمیشنوه و به عشق و حالشه...

.

به بابا میگم برات یه متخصص نوبت بگیرم؟ میگه: نه

.

دلم میخواد برم یه جا فقط داد بزنم....داد بزنم... دارم خفه میشم...

از همه کس و همه چیز بیزارم....

بابا متوجه نیست که این درد کشیدنش برای ما عذابه!!!

خدایا..... خدایا......😭

✤ شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵    ✤ 0:40    ✤ Z     

دیروز و امروز از بس بابا ناله کرد خسته شدم

دلم برای بابای سرحالم تنگ شده

دیگه مسکنها اثر نداره

بابا میگذاره درد به نهایتش برسه تا بره دکتر

میگه فردا میرم دکتر...‌ یه دکتر عمومی البته😒

دستم به کار نمیره... الکی وقتمو با گوشی و کارای الکی طی میکنم

✤ جمعه ۱۰ مهر ۱۴۰۵    ✤ 17:47    ✤ Z     

خیلی از رنجهای ما ناشی از نادانی و ترسمون هستش...

✤ جمعه ۱۰ مهر ۱۴۰۵    ✤ 15:27    ✤ Z     

چرا مامان وقتی به حرف میوفته که من حوصله حرفهاشو ندارم!😕

بابا خیلی خیلی کتفش درد داره... مسکن و قرص آرامش بخش دادمش... الان خوابیده...

.

دلم میخواد الان کنسرت علیرضا قربانی بودم....

دلم میخواد صد بار برام تکرار میشد

✤ جمعه ۱۰ مهر ۱۴۰۵    ✤ 10:37    ✤ Z     

عروس عمه برام پیامی از کانال متوسلین شهدا فرستاده

از امروز چله شون شروع میشه... هر روز برای یک شهید صلوات و زیارت عاشورا بخونیم به نیت فرج و حاجاتمون...

تصمیم گرفتم خدا توفیق بده انجام بدم هم روحی قوی بشم هم برای حاجتهام

ولی نمیدونم برای کدوم حاجتم متوسل بشم؟!

بابا؟

مامان؟

خودم؟... خودم که شامل حاجات فراوانی میشم... شغل، درامد، آینده، عاقبت.....

اما فعلا اولویت با بیماری باباست

خدایا....🙁

✤ پنجشنبه ۹ مهر ۱۴۰۵    ✤ 15:32    ✤ Z     

وقتی اون چیزی از زندگیش و خانوادش نمیگه

چرا من همه چی رو بهش میگم!!؟؟

از این به بعد نمیگم چیکار میکنم و چه خواهم کرد و چه اتفاقی افتاده....

هیچی....

.

دیدم خیلی درباره ی کنسرت و حواشی کنسرت میدونه!

بعد چند روز ازش پرسیدم مگه دوستی یا همکاری رفته کنسرت !!؟

میگه: داداشم و زن داداشم رفته بودند

میگم : خب چرا به من نگفتی!

میگه : لزومی نمی دیدم

.

یعنی اگه ازش نمی پرسیدم هیچ وقت نمیگفت!

.

گفت فیلمهایی که گرفتی رو بفرست ببینم

منم گفتم: از داداشت بگیر و ببین

✤ پنجشنبه ۹ مهر ۱۴۰۵    ✤ 0:38    ✤ Z