|
تمام عمر در انتظار یک دم عیسی وار ماندم... |
|
|
خوشحالم کوشا رو خریدم فکر میکنم برای بابا سرگرمی خوبی شده . دیروز سرسفره حضرت رقیه نمیدونستم چی بخوام... اشکم دم مشکم بود... دل پری داشتم ولی به زبون نمیومد😞
✤ جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵ ✤ 12:50 ✤ Z
دفتر بولت ژورنالمو باز کردم...دوباره برنامه بریزم باید تلاشمو دو برابر کنم یا حتی بیشتر . پنج شنبه میخوام برم روضه و مولودی.... اونجا سرسفره ی حضرت رقیه باید یه عهدی ببندم... یه چیزی بگم... یه کاری بکنم.... این بند بین من و خدا و ائمه نازک شده... یه دلیل این سردرگمی و بیتابیم اینه یه دلیل دیگش اینکه پریود شدم... این موقعها غمها عمیقتر میشن و اشکها بیشتر
✤ چهارشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۵ ✤ 10:50 ✤ Z
اشتباه کردم باید می رفتم پسره رو میدیدم اعصابم خرده... شدیدا غمگینم همش دارم آه میکشم دلم میخواد کسی بود که از آینده خبر داشت... میومد و بهم میگفت: نگران نباش ... چبز خوبی رو از دست ندادی...
✤ چهارشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۵ ✤ 8:29 ✤ Z
الان مامان خوشحاله.... بابا عصبانیه... من غمگین.... . تحصیلات برام مهمه نمیخوام خیلی پایینتر از من باشه😞 این چه بختیه دارم!!؟؟😞😞😞😞😞😞 . با این سن خواستگار دارم خوبه ولی چه فایده...😞😞😞🙁 . شانسم عمه خونمونه وگرنه دعوا بالا میگرفت
✤ سه شنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵ ✤ 22:0 ✤ Z
بابا میگه تو اکثر خونه ها چندتا حقوق میاد ولی تو خونه ی ما فقط یه حقوق بازنشستگی.... . حس بدی گرفتم... ناراحت شدم برای بابام... خجالت کشیدم از خودم.... کاش در امدم بیشتر بود حداقل میتونستم کمک حال زندگیمون باشم ولی درامدم فقط کفاف خرج خودمو میده... واقعا اقتصادی تحت فشاریم🙁 . میگن تو با همین هنرت میتونی بیشتر پول در بیاری ولی الان دیگه کی پول میده برای صنایع دستی و هنر! . باید یه فکری بکنم چرا وقت کم میارم چرا نمیرسم به برنامه هاااام خدایا برکت بده به وقتم به کارم.... خدایا کمکم کن.... من عرضه ندارم.... سردرگمم... نجاتم بده
✤ دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵ ✤ 0:4 ✤ Z
تا حالا تو یه جمعی بودید که حس کنید آدم حسابتون نمیکنند؟ من امروز تجربه کردم.... و البته تجربه ی اولم نبود ولی هر بار دلم یکمی میگیره.... بیخیال... . مظلوم بودن خوب نیست و پولدار بودن چه خوبه... اون موقع خود به خود اعتماد به نفس داری... خود به خود همه جا دیده میشی...
✤ یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵ ✤ 23:40 ✤ Z
همه حرصم میدن پیر شدم
✤ شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵ ✤ 22:4 ✤ Z
«افسردگی کاری با آدم میکنه که حتی توان بلند کردن یه قاشق رو نداری...» این حرفو تو به سریال کره ای شنیدم اینکه حوصله ی رسیدگی به پوست و موهامو ندارم افسردگیه یا از عوارض بی پولیه؟ به جی پی تی میگم فقط یه کمی آبرسان دارم، یه روتین پوستی با مواد آشپزخونه برام بگو.... یه چیزایی ردیف میکنه اما مشکل اینجاست حوصله انجامش رو ندارم
✤ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵ ✤ 13:25 ✤ Z
پادکست بنفش چه خوبه👌 کاش منم به اندازه اونها اطلاعات داشتم...
✤ سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ ✤ 12:51 ✤ Z
میگم: میگه: جوونی چیه!؟؟
یکمی جا میخورم از سوالش... بعد به کارهایی که فکر میکنم باید به وقتش انجام میدادم و الان دیگه از وقت عرفیش گذشته فکر میکنم... میگم: جوونی کردن یعنی کار کردن ، پول در آوردن، خرج کردن، عاشق شدن، دوست داشته شدن، س ک س، عشق بازی...... میگه: دنیاهای دیگهای هم هست میگم: آخه اون دنیامم خرابه!.... مثل همین کاهل نمازی میگه: خدا میبخشه میگم: اون دنیا بهشتم!!؟؟ میگه: کاشکی باشی
✤ سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ ✤ 0:8 ✤ Z
از دیروز خیلی ناامید شدم حس میکنم خیلی استعدادی در نگارگری ندارم! با این همه سال کار هنوز نمیتونم یه کار بدون ایراد بکشم... البته زمان مفید تمرینم تو این سالها خیلی زیاد نبوده ولی خب باید بهتر از این باشم... اعتماد به نفسم تو نگارگری هم کم شده!! نگارگری یعنی قدرت قلمگیری...وقتی جرات نداشته باشی کار ضعیف میشه.... . واقعاااااا روز به روز... ماه به ماه... سال به سال دارم به این نتیجه میرسم که مسیرم اشتباه بوده!! . حیف عمرم
✤ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵ ✤ 23:41 ✤ Z
میدونم بعد رفتن دختر عمه پشیمون میشم که چرا مهربونتر و باحالتر نبودم... ولی فعلا روانم نمیکشه....
✤ جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵ ✤ 0:39 ✤ Z
شب شهادت امام رضاست... امام ِخودم مدتیه توفیق دعا کردن ازم گرفته شده... به نظرم با خدا حرف زدن و دردودل کردن مثل تراپی عمل میکنه . انگار تمام دردودلهام تو وجودم تلمبار شده و سنگینم کرده...
✤ پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۵ ✤ 0:15 ✤ Z
از سوالهای دختر عمه فهمیدم پشت سرم حرفه که چرا سرکار نمیرم! جدی چرا چسبیدم به این کارهای هنریه کم درآمد!؟ چرا نرفتم تو یه شرکتی...جایی سر کار!!؟؟ چرا فکر میکردم حتما باید با پارتی شغل دولتی داشته باشم !!؟؟ کی عمرم رفت!؟ اصلا چی شد که اینجور شد!؟ شاید فکر میکردم ازدواج میکنم!.... شاید مغرور بودم و فکر میکردم هر کاری در شان من نیست! شاید اعتماد به نفس نداشتم شاید تنبلم ترسو ام... نصف شبی بیداز شدم و به این چیزها فکر میکنم!! . ولی اگه سر کار میرفتم کی تو این پنج سال مواظب بابا ؟! . اما در کل اشتباه کردم.... بی پولی داره فشار میاره... کاش درامد بیشتری داشتم😣 اشتباه کردم.... اشتباه کردم . از همین نگارگری هم میتونم درآمد بیشتری داشته باشم ولی چرا نمیشه! چرا به هیچ برنامه و هدفی که دارم نمبرسم! چرا اینجورم وای خدا بزار بخوابم چقدر از خودم ناراضی ام🥲 . اذان شد... برم نماز بخونم....
✤ سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۵ ✤ 3:54 ✤ Z
به اهداف این ماهم تو دفتر بولت ژورنالم نگاه میکنم... به تاریخ امروز نگاه میکنم... چرا نمیشه چرا نمیرسم چرا اینجور پیش میره!؟؟ چرا اینجورم!؟ هر روزم به یه بهانه ای سوخت میشه! دیروز کلاس و خستگی امروز دکتر مامان فردا دکتر عمه و مهمونی پس فردا حتما یه چیز دیگه پس پس فردا باز یه چیز دیگه...... هم دلم آشوب... هم عصبی ام... هم بی حوصله... هم گیج.... چقدر حس بدیه آدم از خودش ناراضی باشه
✤ دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۵ ✤ 23:39 ✤ Z
چرا مهربونی بیش از حد عمه رو اعصاب منه!؟ بابا میگه: هفتاد ساله اینجور زندگی کرده و تمام مدت عین یه نوکر به بچه هاش سرویس داده.... . آخه زن تو نباید برای دختر پنجاه سالت چایی بریزی! صبحونه آماده کنی! . بعضی موقعها از بس رو مخم هستند سعی میکنم نگاهشون نکنم
✤ دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۵ ✤ 20:25 ✤ Z
نمیدونم شرایط من سختتر بوده یا شرایط دختر عمه!؟ دختر عمه ده سال با یه شوهر معتاد پارانوییدی که همش بیکار گوشه خونه افتاده بود زندگی کرد... بعد از ده سال شوهرش مرد و راحت شد.... چقدر روحیه اش بالاتر از منه! چقدر من بی حوصله ام.... حتی حوصله خندهای مسخرشو ندارم! حوصله ی مهربونی بی دلیل عمه رو ندارم... حوصله ندارم.... نمیفهمم دردم چیه . به Mh میگم: قرصی چیزی نیست بخورم یکمی بیام بالا؟! این نوشابه های انرژی زا چطوره؟!
✤ شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۵ ✤ 20:58 ✤ Z
عمه رو آوردم دندانسازی هر چی فکر میکنم غیر از عقب افتادن کارام و بی پولی و درد خودم و دل درد مامان و فکر بابا،...غم دیگه ای ندارم!.... پس چرا اینقدر بی حوصله و بی انگیزم!!!!؟؟؟ . کاهل نماز شدم بدجور
✤ شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۵ ✤ 10:18 ✤ Z
|
|