|
تمام عمر در انتظار یک دم عیسی وار ماندم... |
|
|
امروز طبق برنامه ام پیش رفتم... دو روزه با چی پی تی آموزش دیجیتال مارکتینگ رو پیش می برم تو ذهنم ایده های خوبی دارم... امشب دوست دارم زود صبح بشه بشینم سر کارام... . الان این امد به ذهنم که اگه غصه ی بابا و مامان نباشه چقدر انگیزه دارم! اگه شبم با ناله بابا صبح نشه و روزم با مریضی مامان شروع نشه چقدر روحیه دارم! چقدر خوب کارام پیش میره! چقدر توان تو دستام هست! چقدر مغزم کار میکنه! علت اینکه ن... بیخیاله، انگیزه داره،. روحیه اش بهتره.، چون مامان و بابا و حال و احوالشون جلوی چشمش نیست...
✤ سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۵ ✤ 0:48 ✤ Z
الان تو گالریم عکسهای سال۲۰۲۴ رو نگاه میکردم... اون روزها چقدر صورتم شادابتر بوده با اینکه زندگیم همینی بوده که الان هست.... بابای مریض و مامان مریض.... پیر شدم.... لاغرتر شدم.... . حدود دو ماه دیگه دهه فاطمیه است خدا قسمت کنه سفره ی حضرت رقیه بندازیم بلکه فرجی تو زندگیمون بشه.... انشاالله.. خدا اجازه بده
✤ دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵ ✤ 0:32 ✤ Z
حس بدبختی شدیدی دارم.... به چیه این زندگی دلمو خوش کنم... واقعا هیچ انگیزه ای ندارم
✤ یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵ ✤ 4:41 ✤ Z
از صدای ناله های بابا تو خواب بیدار شدم.... غم و اضطراب بدی افتاد به دلم.... خدایاااا چیکار کنم
✤ یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵ ✤ 3:47 ✤ Z
تو این مدت که عمه آمده اینجا چقدر غیبت کردیم! هم غیبت خود عمه هم غیبت دیگران! و میدونم عمه برگرده چقدر غیبت ما رو میکنه... باید به عمه برسونم اگه میگذاریم بابا کار کنه و فعالیت داشته باشه بخاطر خودشه... همین فعالیت یعنی امید یه موقع فکر نکنه ما بهش نمیرسیم😒 البته واقعیت اینکه ما کار خاصی برای بابا نمیکنیم نمیدونیم چیکار کنیم! فقط دیگه به روش نمیاریم که مریضی.... بی تفاوتیم در ظاهر ولی دلمون آشوبه... گاهی دلم میخواد برم جایی که هیچ کسی منو نشناسه اصلا برم و دور بشم از تمام اطرافیانم تا دیگه هیچ فکری در مورد قضاوت اونها نداشته باشم...
✤ یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵ ✤ 1:13 ✤ Z
خوشحالم کوشا رو خریدم فکر میکنم برای بابا سرگرمی خوبی شده . دیروز سرسفره حضرت رقیه نمیدونستم چی بخوام... اشکم دم مشکم بود... دل پری داشتم ولی به زبون نمیومد😞
✤ جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵ ✤ 12:50 ✤ Z
دفتر بولت ژورنالمو باز کردم...دوباره برنامه بریزم باید تلاشمو دو برابر کنم یا حتی بیشتر . پنج شنبه میخوام برم روضه و مولودی.... اونجا سرسفره ی حضرت رقیه باید یه عهدی ببندم... یه چیزی بگم... یه کاری بکنم.... این بند بین من و خدا و ائمه نازک شده... یه دلیل این سردرگمی و بیتابیم اینه یه دلیل دیگش اینکه پریود شدم... این موقعها غمها عمیقتر میشن و اشکها بیشتر
✤ چهارشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۵ ✤ 10:50 ✤ Z
اشتباه کردم باید می رفتم پسره رو میدیدم اعصابم خرده... شدیدا غمگینم همش دارم آه میکشم دلم میخواد کسی بود که از آینده خبر داشت... میومد و بهم میگفت: نگران نباش ... چبز خوبی رو از دست ندادی...
✤ چهارشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۵ ✤ 8:29 ✤ Z
الان مامان خوشحاله.... بابا عصبانیه... من غمگین.... . تحصیلات برام مهمه نمیخوام خیلی پایینتر از من باشه😞 این چه بختیه دارم!!؟؟😞😞😞😞😞😞 . با این سن خواستگار دارم خوبه ولی چه فایده...😞😞😞🙁 . شانسم عمه خونمونه وگرنه دعوا بالا میگرفت
✤ سه شنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵ ✤ 22:0 ✤ Z
بابا میگه تو اکثر خونه ها چندتا حقوق میاد ولی تو خونه ی ما فقط یه حقوق بازنشستگی.... . حس بدی گرفتم... ناراحت شدم برای بابام... خجالت کشیدم از خودم.... کاش در امدم بیشتر بود حداقل میتونستم کمک حال زندگیمون باشم ولی درامدم فقط کفاف خرج خودمو میده... واقعا اقتصادی تحت فشاریم🙁 . میگن تو با همین هنرت میتونی بیشتر پول در بیاری ولی الان دیگه کی پول میده برای صنایع دستی و هنر! . باید یه فکری بکنم چرا وقت کم میارم چرا نمیرسم به برنامه هاااام خدایا برکت بده به وقتم به کارم.... خدایا کمکم کن.... من عرضه ندارم.... سردرگمم... نجاتم بده
✤ دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵ ✤ 0:4 ✤ Z
تا حالا تو یه جمعی بودید که حس کنید آدم حسابتون نمیکنند؟ من امروز تجربه کردم.... و البته تجربه ی اولم نبود ولی هر بار دلم یکمی میگیره.... بیخیال... . مظلوم بودن خوب نیست و پولدار بودن چه خوبه... اون موقع خود به خود اعتماد به نفس داری... خود به خود همه جا دیده میشی...
✤ یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵ ✤ 23:40 ✤ Z
همه حرصم میدن پیر شدم
✤ شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵ ✤ 22:4 ✤ Z
«افسردگی کاری با آدم میکنه که حتی توان بلند کردن یه قاشق رو نداری...» این حرفو تو به سریال کره ای شنیدم اینکه حوصله ی رسیدگی به پوست و موهامو ندارم افسردگیه یا از عوارض بی پولیه؟ به جی پی تی میگم فقط یه کمی آبرسان دارم، یه روتین پوستی با مواد آشپزخونه برام بگو.... یه چیزایی ردیف میکنه اما مشکل اینجاست حوصله انجامش رو ندارم
✤ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵ ✤ 13:25 ✤ Z
پادکست بنفش چه خوبه👌 کاش منم به اندازه اونها اطلاعات داشتم...
✤ سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ ✤ 12:51 ✤ Z
میگم: میگه: جوونی چیه!؟؟
یکمی جا میخورم از سوالش... بعد به کارهایی که فکر میکنم باید به وقتش انجام میدادم و الان دیگه از وقت عرفیش گذشته فکر میکنم... میگم: جوونی کردن یعنی کار کردن ، پول در آوردن، خرج کردن، عاشق شدن، دوست داشته شدن، س ک س، عشق بازی...... میگه: دنیاهای دیگهای هم هست میگم: آخه اون دنیامم خرابه!.... مثل همین کاهل نمازی میگه: خدا میبخشه میگم: اون دنیا بهشتم!!؟؟ میگه: کاشکی باشی
✤ سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ ✤ 0:8 ✤ Z
از دیروز خیلی ناامید شدم حس میکنم خیلی استعدادی در نگارگری ندارم! با این همه سال کار هنوز نمیتونم یه کار بدون ایراد بکشم... البته زمان مفید تمرینم تو این سالها خیلی زیاد نبوده ولی خب باید بهتر از این باشم... اعتماد به نفسم تو نگارگری هم کم شده!! نگارگری یعنی قدرت قلمگیری...وقتی جرات نداشته باشی کار ضعیف میشه.... . واقعاااااا روز به روز... ماه به ماه... سال به سال دارم به این نتیجه میرسم که مسیرم اشتباه بوده!! . حیف عمرم
✤ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵ ✤ 23:41 ✤ Z
میدونم بعد رفتن دختر عمه پشیمون میشم که چرا مهربونتر و باحالتر نبودم... ولی فعلا روانم نمیکشه....
✤ جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵ ✤ 0:39 ✤ Z
شب شهادت امام رضاست... امام ِخودم مدتیه توفیق دعا کردن ازم گرفته شده... به نظرم با خدا حرف زدن و دردودل کردن مثل تراپی عمل میکنه . انگار تمام دردودلهام تو وجودم تلمبار شده و سنگینم کرده...
✤ پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۵ ✤ 0:15 ✤ Z
از سوالهای دختر عمه فهمیدم پشت سرم حرفه که چرا سرکار نمیرم! جدی چرا چسبیدم به این کارهای هنریه کم درآمد!؟ چرا نرفتم تو یه شرکتی...جایی سر کار!!؟؟ چرا فکر میکردم حتما باید با پارتی شغل دولتی داشته باشم !!؟؟ کی عمرم رفت!؟ اصلا چی شد که اینجور شد!؟ شاید فکر میکردم ازدواج میکنم!.... شاید مغرور بودم و فکر میکردم هر کاری در شان من نیست! شاید اعتماد به نفس نداشتم شاید تنبلم ترسو ام... نصف شبی بیداز شدم و به این چیزها فکر میکنم!! . ولی اگه سر کار میرفتم کی تو این پنج سال مواظب بابا ؟! . اما در کل اشتباه کردم.... بی پولی داره فشار میاره... کاش درامد بیشتری داشتم😣 اشتباه کردم.... اشتباه کردم . از همین نگارگری هم میتونم درآمد بیشتری داشته باشم ولی چرا نمیشه! چرا به هیچ برنامه و هدفی که دارم نمبرسم! چرا اینجورم وای خدا بزار بخوابم چقدر از خودم ناراضی ام🥲 . اذان شد... برم نماز بخونم....
✤ سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۵ ✤ 3:54 ✤ Z
به اهداف این ماهم تو دفتر بولت ژورنالم نگاه میکنم... به تاریخ امروز نگاه میکنم... چرا نمیشه چرا نمیرسم چرا اینجور پیش میره!؟؟ چرا اینجورم!؟ هر روزم به یه بهانه ای سوخت میشه! دیروز کلاس و خستگی امروز دکتر مامان فردا دکتر عمه و مهمونی پس فردا حتما یه چیز دیگه پس پس فردا باز یه چیز دیگه...... هم دلم آشوب... هم عصبی ام... هم بی حوصله... هم گیج.... چقدر حس بدیه آدم از خودش ناراضی باشه
✤ دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۵ ✤ 23:39 ✤ Z
|
|