X
تبلیغات
باید سوخت...باید ساخت... - خدا ارومم کن....

تمام عمر در انتظار یک دم عیسی وار ماندم...

دلم گرفته...

چقدر سخته بنده ضعیفی مثل من مصلحت خدا رو بفهمه...

شاید هم ما اشتباه خودمون را به پای مصلحت خدا می نویسیم

اما من شنیدم اگه خدا بخواد هیچی نمی تونه مانع بشه.... حالا من یه اشبتاهی کردم یعنی خدا باید با من اینکار رو بکنه... باید تاوان اشتباهم این باشه....

از این به بعد برام کاملا ثابت شد باید بسازم و بسوزم....

من اجازه ندارم یکمی طعم عشق رو بچشم...

من الان شبیه کاملا شبیه یه مرده متحرکم که یه لبخند مصنوعی روی لب داره... فقط برای اینکه مامان و بابا ناراحت نشند...

خدایا بهم ارامش بده...ارومم کن....این بنده ضعیف و بیچارت واقعا دیگه داره له میشه زیر این فشارهای روحی...

مگه نمی گن خدا مهربون تر از مادره....خدا مامان طاقت دیدن اشکام رو نداره...بابا با دیدن گریه هام گریش می گیره...پس خدا تو کجاست اون مهربونیت...چقدر گریه کنم...چقدر!!؟؟ چرا اینقدر باید بازی روحی بشم...

یکی بیاد یه چیزی بگه اروم بشم....

من اشتباه کردم یا صلاح این بوده........

خدا...دلم شکسته....مگه دل شکسته رو دوست نداری!!؟؟


+ تاریخ | چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت | 23:45 نویسنده | زهرا |